دریغا، این چنین شد که او هم رفت
دکتر افتخار را دیگر در این میانه نداریم.
مگر به این سادگی ها می شود به این باور نشست که او دیگر پلک نخواهد زد. او باورهایی داشت، از تفاوت نسل ها آگاه بود. با آنها همراه می شد و از باورهای آنان که در رده سنیش بودند و یا نبودند راه حلهایی می جست، با آنها همقدم می شد، فرصتی که می یافت آنرا نمی سوزاند.
به دیگر بیان درحصر زمان و مکان خود نمی ماند. حضور رفقایش با آن تفاوت فاصله سنی چه در مراسم تشییع و چه در ختم، برایمان درسها دارد. تلنگری است به نسل میانه ای که در آن دست و پا می زنیم. فاصله ای که با نسل اخیرمان داریم را به یادمان می آورد و از ترس از این و آن پرهیزمان می دهد. چه که او یادمان داد این فاصله ها را به هر روشی شده برداریم.
اما دریغا که دیگر در پارک قیطریه نمی توان با او قدم زد و از ناملایمات سخن گفت؟ پس دیگر چه کسی برایمان تاریخ را تورق کند و نانوشته های آنرا در گوشمان نجوا کند؟ عجبا در این شهر پر ز آشنا آن روز که این خبر آمد چه غریب و تنها ماندیم.
بله او دیگر نیست تا نصیحتمان کند و صلاحدیدمان را به رویمان آورد. هست کسی؟ کسی هست که بر این مرثیه قصه ایی بگوید؟ یا دیگر چون قصه گویمان نیست قصه گویی دیگر هم پیدا می نشود؟
دکتر افتخار از نسل خیلی دوری نبود ولی دور چرخ گردون را بیادمان می آورد و صحنه های تار و مبهم را با عدسی آنالوگ خود واضح و روشن می نمود. انگار در اوج کرونا و همین دیروز و پریروزها بود که در پارک قیطریه قدم می زدیم و عکس یادگاری می گرفتیم، پس چه شد؟ که اینقدر زود، دیر هنگام شد و مرثیه ناخوانده، به زاری نشستیم.
این خرداد اما برای ما خردادی از جنس دیگر شده که اینگونه به ماتم نشسته ایم، دریغا که یار ما هم اینگونه آرام آرام ما را ترک گفت و رفت.
دکتر محمدرضا پورمند 29 خرداد 1403
ارسال به دوستان